و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
ای ماه شبهای تاریکم
گم کرده ام تو را...
سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع غریبی می کند
گفت به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در اغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای اطلسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:19  توسط غریبه
|
... یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم /
/ وقـت پــرپـــر شدنش سـوز و نوایی نکنیم ....
پــر پروانه شکستن هنر انسان نیـــــست /
/ گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم ...
یــادمان باشد از امروز جفـــــــــایی نکنیم /
/ گـرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم ...
یــــــادمان باشد سر ســـــــجاده عشــــق /
/ جز برای دل محـبوب دعـــــــــــایی نکنیـم ...
یـــادمان باشـــد اگر خاطــــرمان تنها ماند /
/ طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیــــم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط غریبه
|
سنگی که طاقت زخم تیشه ندارد تندیس زیبایی نخواهدشد.
از زخم تیشه خسته مشو که وجودت شایسته تندیس است....


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:18  توسط غریبه
|
زنده بودنم را جشن میگیرم
با لمس انگشتان سرنوشت
و بوسه های شیرین باد
پوست می اندازم
...
بزرگ شده ام
...
آن روزها گذشت
و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود
و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود
آن روزها گذشت
و عشق
مثل یک ظرف استفراغ
از کنار لثه های شهوانی منتظر ، به پیشگاه خلسه ی اتمام می رود
.......
دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم
پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم
پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم
ديگر نميشود
نمی شود زير این آسمان تار
دستهایم را در جيب هایت فرو بری
و برایم آواز بخوانی
....
....
میخواهم رویای سیب ها را بخوابم
و دور شوم از هیاهوی این گورستان
فوووووو
وووو
ت
.
.
شمعها را فوت میکنم
.
.
نه سایه ها ماندنی ست
و نه شمع ها
..
.
نووووووو
ووو
ش
.
آخرین جرعه را مینوشم
در سکوت تلخ ثانیه ها
خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم
بی زدن پلکی
به یادهایت چشم دوخته ام
به یاد تو
که با سوزش مرگباری
برای همیشه
از شکاف سینه ام
به یغما میرود
......
....
می خندم
تلخ تر از همیشه
بخاطر حقیقت
که می بینم اش
بهتر از همیشه !
۲۸ خرداد ماه ۱۳۸۴
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 10:2  توسط غریبه
|
مـــا گذشتیم و
گذشــت آنچه تو با ما کردی ...
تو بمان و دگران .....
وای به حـــــــال دگـــــــــران ...!
من : و در این دلتنگستان مغشوش و مشوش نمیدانم چگونه باید یادی را فریاد زنم که بدان سخت محتاجم و اسیر .... همیشه دیگران را باور کردن و بخاطر دیگران همه خود را کشتن خسته ام کرده است ... و اینک درد من از عشقی است که می پنداشتم ذره ای مرا درک خواهد کرد !! .. اما دریافتم او نیز چون دگران تنها خود را می نگرد ... و در این میانه من تنهایم ... ذاتم وجودم منم (! ) تنها مانده است ! ... هرچند که از من گفتن و شنیدن همیشه برایم شرم آور بوده است اما اینک دیگر بخاطر دگران زیستن پژمرده ام ساخته و از من تنها سرگردانی ساخته که تنها به چشمان خودم می آید ! به نگاه دگران همه چیز خوب و بی نقص و عالیتر از همه حالت ممکن پیش میرود اما من من تنها مانده است ! و این چند سطر وجودم را تنها بخاطر خویش مینویسم شاید که او از دستم نگران و نالان نباشد !...
من من : همیشه شنیده بودم که برخی برای خویش زندگی نمی کنند ... عزیز من نگران نباش که ما برای هم زندگی نمی کنیم نه تو برای من و نه من برای تو ... وتنها نقطه ای که مرا قوی و استوار میسازد اینست که ما با هم یکپارچه و برای دگران زندگی میکنیم ! پس بمان وبگذار دگران شاد و سرمست تنها به خود بیاندیشند و خودشان به خودشان !!....
من :چقدر زیبا و آرامش بخش است گفتگو با منی که همواره مرا درک میکند !بگذار دیگران در نگاهشان من و تو را مخالف جهت هم و برای هم ببینند و میدانم این از همان دست حماقت هاییست که هر شب با هم مرور میکنیم و با هم بدان میخندیم و بخاطر سبکی اندیشه دیگران برایشان میگرییم ... و خوشا به حال ما که در این لحظات جاودانه که در خلوت من و توست دیگران به ما ترحم نمی کنند ! و از تو خوشحالم و رضایتمند که به آنها اجازه نمیدهی ننگ افسردگی و پریشانی بر چهره مان ببینند و بیاندیشند که : طفلک گناه دارد ... !
من من : میدانی حتی اینجا ما غریبیم و جز چند روح خاص که حقیقت من و تو را میدانند کسی از هویت ما خبر ندارد ... خوشحالم که اینجا با همیم .. با هم میخندیم ... می گرییم و درد دل میکنیم !
من : و من خوشحالم از منی که حالم را به هم نمیزند بگذار دیگران به من بخندد اما تنها تویی و من یک من بزرگ که جز آن چیزی نیست و این کافی تر از کافیست ....
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:23  توسط غریبه
|
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است.
بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در اين ايوان سرپوشيده ... وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .
.... شب افتاده است و من تنها و تاريکم .
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي
دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنـــــــــگ اســــــــــــــــــــــــــت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:42  توسط غریبه
|
(( به نقل از سایت دلتنگستان :
http://www.deltangestan.com ))
امـــروز ... دیـــروز .... فـــردا
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.
هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.
هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم.... ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم... خدا را شکر غريبه هم که زياد است،.... هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من» !! ، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 7:32  توسط غریبه
|
و اين روزها دلتنگي تنها همدم من است .... دلتنگم ، دلتنگ روزهايي كه با ترنم خیال خويش جهان عشق را بخاطر مي آوردم و زمزمه هاي عاشقي را سر مي دادم ! و سرمست عطري بودم كه ياد تو آنرا معطر كرده بود و ديوانه نگاهي كه مرهم خستگي هايم شده بود ......
دنيا عوض شده ! اما من همانم كه براي ابرهاي هميشه لغزان ، آوازهاي خاكستري مي خواندم ! و امروز در روزهاي تنهايي به خاكستر و خاك مي انديشم ! امروز بايد باز كنار كوير خلوت تنهايي ام بنشينم و قصه هايم را تنها براي پرندگان گمنام تعريف كنم !!....و به ياد روزگاري كه در خلوت پر شور و حالم به بالارفتن از ديوار ماه مي انديشيدم كنون بايد حرفهايم را در گوش باد بازيگوش نجوا كنم تا او هم مثل من مبهم و ساكن و سر به هوا شود ! ...
و ديشب خيال تو دوباره مرا به آن روزگاران برده بود ! دوراني كه نگاهم پر بود از شوري كه گويي همه حيات خداوند در آن جاي گرفته و خيالم مسرور از باوري كه در آن تو را هميشه با خود مي ديد ! ... به آنزمان که هنوز رویای با تو بودن را فدای پذیرفتن بی فکرانه مشتی توهم سرخ و سردرگمی تلخ نکرده بودم ... میدانستم که حضورت و وجودت بی نیاز از توسل به این توهمات است ولی ... اگر پذیرفتم مرا ببخش که عاشقت بودم و می پنداشتم شاید این توهمات از جانب توست و مرا به تو نزدیکتر خواهد کرد ......آه ه ه .... و پس از آن هر بار در باورم تنهايي ام را تنها با تو قسمت ميكردم و خيال جز تو برايم از هزار گناه نكرده عذاب آور تر بود .... و امروز تو بگو با ثانيه هايي كه از ياد نازنينت پر شده بود و هماره نگاه و لبخند رضایت تورا در آسمانها برایم نقش میزد چه كنم ؟ و چه چيز خلوت اين ثانيه ها را پر خواهد كرد ؟....آنچه امروز كاخ باورهايم را به كوخي خاكستري رنگ كه تنها بوي مرگ ميدهد تبديل كرده تنها ، بی من بودن تو نيست ! ... بي كسي من است كه شكنجه گر لحظه هاي تنهايي من شده ! لحظاتي كه سراسر زندگي ام را پر كرده !...... واين برزخي را كه نميدانم آزمايش است يا عذاب بوجود آورده !
روزها چه زود مي گذرند و روزگار چه زود رنگ عوض مي كند.!
نه ....
تقصير تو نيست ! .....
من فراموش كرده بودم كه تنهايي رسم روزگار است!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:35  توسط غریبه
|
يک نامه
سلام! حال همــــــه ما خـــــــوب اســــــــت
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
که مردم به آن شـادمانــی بی ســبب می گويند
با ايـــــن همــــــــه عمـــــــری اگـــــــر بـاقی بود
طوری از کنار زندگی می گذريم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نـــه اين دل نامــاندگار بــی درمـــــان!
نـــــامــــــه ام بايــــــد کـــــوتاه باشد
ســــــــــــــــاده بــــــــــــــــــــــاشد
بــی حرفی از ابـهام و آينــه
پس از نـو برايـت می نويـسم
حال همــــــــه ما خوب اســت
امـــــــــا تو بـــاور مکـــــــــــــــن!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 5:14  توسط غریبه
|
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن وسنگ
قلبهــــــــــــا بی خبر از عاطفه اند .
< از : حمید مصدق >
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 3:25  توسط غریبه
|
همیشه وقتی تنها و ناامید و ملول
تنت روانت ، از دست این و آن خسته است
همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک
همیشه وقتی درهای آسمان بسته است
همیشه گوشه گرمی بنام دل با توست
که صادقانه تر از هرکه با تو پیوسته است
به دل پناه ببر آخرین پناهت اوست
تورا چنانکه تمنای توست دارد دوست ...
(فریدون مشیری)
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 2:7  توسط غریبه
|
تو ساکت باش و هیچ نگو
من در سکوت بهتر می شنوم
تو را.
نزدیک باش ولی دور
سایه ام تنهایی مرا نیاز دارد
و من تو را.
پشت سرم را نگاه میكنم ! در این چند سالي كه گذشت چه اشتباه ها که نداشته ام ! کسی را که مملو از ابهام و سرگیجگی بود به عنوان استاد خود قبول کرده بودم ! وچه بد انتخابی ؟ انتخاب کور ! او نشان داد که کوچک است ومن از او کوچکتر ... چرا که شخصی کوچک را برای هدفی بزرگ انتخاب کرده بودم !
اما آموختم که خدای من درقلب من است بدون نیاز به هیچ واسطه ای مرا درخواهد یافت و آنزمان که او مرا دریابد بی هیچ توقعی در آغوشم گرفته و محبتش را بر من میبخشد ! آموختم که در اوهام زیستن شایسته من نیست ! شایسته انسان نیست ! .....
و آموختم که به خویشتن خویش احترام بگذارم و آنرا پرورش دهم که خویشتن ساده من هزار بار از اوی مبهم و سردرگم و خودخواه به خدا نزدیکتر است ... من بی آزار کجا و اوی سراپا گمشده در هیچ و سرگردان در باوری که نمیداند چیست کجا ؟
آموختم که نزدیکی به تو در دوری تو از من است و آنچه تقدیر شده جز از مشتی توهم خودساخته که تنها ناشی از درک نشدن است می باشد!!! ....
آموختم کسی به تو نزدیکترین است که مهربانترین است و هرگز نسخه های مبهم برای دگران نمی پیچد ! و هرگز دیگران را از تو نا امید نمی سازد ! هرگز به توهمات بی پایه فرزندانش دیگران را بی هیچ تحقیقی و پاسخی متهم نمی سازد....عجبا که گناهان بزرگ دلبندان و متعلقانش از جانب فرشتگان و عزیزان تو (!!!!) تنها اشتباهاتی کوچک شمرده شده و نهایتا" سربازان آخرین فرشته تو می شوند !!! و اشتباهات بسیار کوچک دیگران گناهی کبیره !!!! آنجا که صحبت از پایبندی به عهد و قرار است دیگران باید تا حد مرگ بدان پایبند باشند و خود ایشان به راحتی دروغ می گوید و عهدش را باطل میسازد !!!!!!!!!!! پس او را که چنین است چطور از تو بدانم ؟ تو کجا و ....
میدانستم و ایمان آوردم که چنین روحی هرگز عظمت روح بزرگی چون تو را نمی شکند و تورا به دروغ و نا مطمئنی و ناتوانی و ناپایداری متهم نمیسازد وتنها تویی که میدانی آنکه نتواند روحی را به پرواز درآورد و تنها تصویری ناتوان از تو در افکار دیگران باقی گذارد از جنس تو نیست !!! روحی که قدرت گذشت نداشته باشد و دلخوش به مشتی توهم بی پایه باشد و رفتارش از همه به تو دورتر باشد هرگز از تو نیست !!!!
و حال از او که داعیه الهی بودن را دارد می پرسم : در سالی که گذشت چند دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخندی نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! در ذهن چند روح عظمت روح بزرگ را پایین آوردی ؟ ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت هست ؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:30  توسط غریبه
|
خدایا
آنکه در تنهاترین تنهاییم
تنهای تنهایم گذاشت
خواهشی دارم...
تو در تنهاترین تنهاییش
تنهای تنهایش نذار
دوباره به مرز صفر رسيدم ! آنجا كه جز از سجاده عشق كاري بر نمي آيد ! نگاهم منتظر به ديداري است كه نميدانم بدون آن چگونه بايد فرياد كشم ، دلم براي شنيدنت پر مي كشد ! خدايا اين چگونه سرنوشتي است كه در آن هميشه بازنده ام ! شنيدنت كفركيشم مي كند و نشنيدنت ديوانه ام ! خدايا اين چه رسمي است كه چنين بر سرم خراب شده ! بازندگي صرف گوشه اي از اين زندگي من بوده و مانده ! هميشه در چشم همه برنده بودم و در برابر تو بازنده مطلق !و آنگاه كه ندايي از سوي تو خواهد آيد به نگاه دگران نمي نگرد ، آنچه هست و مانع از آمدن و شنيدن تو ميشود ، در قلب من است ! در روح من است ! اصلا" خود من است .... مني كه من را به تباهي كشيده ... پلكانم سنگين شده و نيازم به گريه كردن و داد زدن تو هر لحظه بيشتر مي شود! و باز به خاطر مي آورم كه چقدر تنهايم ! ولمس مي كنم كه تنهايي حقيقتي است كه سراسر سرنوشتم را در برگرفته ! من بي تو ، با همه تنهايم ! و با تو بي همه شاد و عاشق ! اما مي دانم كه دروغ مي گويم ! اگر با تو باشم همه را خواهم خواست ! خدايا ! نگاهم را بنگر! كه عاشقانه و محتاجانه بدنبال ردي از تو مي گردد ! من بي تو با هيچ كس به مرز آرامش نمي رسم ! با من باش........................
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:14  توسط غریبه
|
سيبي كه در نگاه تومي چرخد
آدم را وسوسه مي كند
بيا از اين جهنم فرار كنيم
اندازه ي همين يكي دو سطر فرصت داريم
از تير رس نگاه اين فرشته ها كه دور شويم
بهشت كه نه
نيمكتي رانشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناه تازه
وسوسه انگيز است
بايد شتاب كنيم
اما تو... بايد مواظب موهايت باشي
شاخه هاي اين درخت هاي كنار خيابان
گيره از موي دختران مي ربايند
بادهم كه نباشد
براي پريشاني اين شهر
هزار بهانه پيدا مي شود
حيف است سيب را نچيده بميريم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 7:40  توسط غریبه
|